رنج زندگی مرا پر کرده است ٬ دستهای مرا از پشت بسته است ٬
قدمهای مرا زنجیر کرده است و نفسهایم نیز از میان زنجیر ها به درد عبور می کنند
تمام زندگیم را دلتنگی پر کرده است
عمیق ترین درد ها و رنجهای عالم را در رگهایم جاری کرد
پشت چشمهایم به خواب رفت اندوه ندیدن ونبودنت.
همه ی عمر داغ تو بر پیشانی و دلم نشسته است و مرا می سوزاند .
غم تو نمایش زندگی مرا چنان در هم پیچید
که هرگز از آن بیرون نیایم
حالا من ماندم و دلی سرشار از غم که صبوری نمیداند
برای خداحافظی زود بود ؛ما هنوز به سلام نرسیده بودیم..!
موضوعات مرتبط: دل نوشتـــــه ها ، روایات وداستـــــــان هابرچسبها: برای خداحافظی زود بود
دوستان می گویند که از غم ورنج فراقت کمتر بنویسم .اما واقعیت این است که منجز درد فراق تو نوشتن را بلد نیستم هرچند قلم را برلوح سفید می چرخانم، جز دلتنگیهایم چیزی در ذهن قفل شده وکوتاهم خطور نمی کند بناچار این شعر زیبا را از شاعر توانمند فاضل نظری انتخاب نمودم
مپرس حال مرا! روزگار یارم نیستجهنمی شده ام، هیچ کس کنارم نیست
نهال بودم و در حسرت بهار! ولیدرخت می شوم و شوق برگ و بارم نیستبه این نتیجه رسیدم که سجده کردن منبه جز مبارزه با آفریدگارم نیستمرا ز عشق مگویید، عشق گمشدهایستکه هر چه هست ندارم! که هر چه دارم نیستشبی به لطف بیا بر مزار من، شایدبـرویـَد آن گل سرخی که بر مزارم نیست...
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻠﺒﻪ ﯼ ﺩﻧﺠﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻧﻘﺸﻪ ی ﺧﻮﺩﺩﻭ ﺳﻪ ﺗﺎ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﺩﺍﺭﺩﮔﺎﻩ ﺑﺎ ﺧﻨﺪﻩ ﻋﺠﯿﻦ ﺍﺳﺖ ﻭ ﮔﻬﯽ ﺑﺎ ﮔﺮﯾﻪﮔﺎﻩ ﺧﺸﮏ ﺍﺳﺖ ﻭ ﮔﻬﯽ ﺷﺮﺷﺮ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺩﺍﺭﺩﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﺮﺩ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺑﺴﺘﺮ ﻣﺮﮒﺑﻪ ﺷﻔﺎﺑﺨﺸﯽ ﯾﮏ ﻣﻌﺠﺰﻩ ﺍﯾﻤﺎﻥ ﺩﺍﺭﺩﺯﻧﺪﮔﯽ ﺣﺎﻟﺖ ﺑﺎﺭﺍﻧﯽ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺗﻮ ﺍﺳﺖﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﻥ ﻗﻮﺱ ﻭ ﻗﺰﺡ ﻫﺎﯼ ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ ﺩﺍﺭدﺯﻧﺪﮔﯽ آﻥ ﮔﻞ ﺳﺮﺧﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺗﻮ ﻣﯽ ﺑﻮﯾﯽﯾﮏ ﺳﺮآﻏﺎﺯ ﻗﺸﻨﮕﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﺩﺍﺭد
زندگی کنﺟﺎﻥ ﻣﻦ، ﺳﺨﺖ ﻧﮕﯿﺮﺭﻭﻧﻖِ ﻋﻤﺮِ ﺟﻬﺎﻥ، ﭼﻨﺪ ﺻﺒﺎﺣﯽ ﮔﺬﺭﺍﺳﺖﻗﺼﻪ ﺑﻮﺩﻥ ﻣﺎﺑﺮﮔﯽ ﺍﺯ ﺩﻓﺘﺮ ﺍﻓﺴﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﺭﺍﺯ ﺑﻘﺎﺳﺖﺩﻝ ﺍﮔﺮ ﻣﯽ ﺷﮑﻨﺪ، ﮔﻞ ﺍﮔﺮ ﻣﯽ ﻣﯿﺮﺩﻭ ﺍﮔﺮ ﺑﺎﻍ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﺭﻧﮓ ﺧﺰﺍﻥ ﻣﯿﮕﯿﺮﺩﻫﻤﻪ ﻫﺸﺪﺍﺭ ﺑﻪ ﺗﻮﺳﺖ؛ ﺟﺎﻥ ﻣﻦ ﺳﺨﺖ ﻧﮕﯿﺮﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻮﭺ ﻫﻤﯿﻦ ﭼﻠﭽﻠﻪ ﻫﺎﺳﺖ…ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻮﺗﺎهى
موضوعات مرتبط: ن
برچسب: زندگی,
نویسنده: یوسف میرزاپور
در گذر ایام ،روزگار نبودنت را برایم دیکته می کند و نمره ی من باز می شود
صفر هیچ وقت نبودنت را یاد نمیگیرم در فراقت سکوت میکنم آنقدر
که فراموش کنم حرف زدن را دیگر کار من از فریاد و حرف گذشته است
اکنون گوشه ای ساکت مینشینم و دیگران را با نگاه خسته ام دنبال میکنم
حتی اشکهایم هم طعم خاک گرفته اند گمانم در دلم خاطرات تو را دفن میــکنند.
واین شعر زیبای فریدون مشیری مناسب حال من است
درون سینه ام صد آرزو مر
گل صد آرزو نشکفته پژمرد
دلم بی روی او دریای درد است
همین دریا مرا در خود فرو برد
موضوعات مرتبط: روایات وداستـــــــان ها ، نُکتــــــه هــــا و نظـــــرها ، قنـــــــد ها وپنــــــــــــدهابرچس
برچسب: دریای,
نویسنده: یوسف میرزاپور
در فصل بهاران زمزمه ی جویباران در دل گشت و صحرا طنین انداز گشته و با عبور خود فرشی
از سبزه و چمن در پهنای زمین می گستراند و لبخند شکوفه ها بر روی درختان نمایان می گردد
و آوای بلبل حزین از گوشه و کنار باغ به گوش میرسد .
به دنبالش گرمای تابستان دلهای سرد و افسرده را گرم کرده و با شعله های عشق حقیقی
آشنا می سازد اما فریاد از آن روزی که باد سرد پاییزی وزیدن گرفته و در غروبی سرخ و خونین
با خورشید طعم وداعی تلخ را می چشیم و ابر های رنگ پریده را میبینم که در آخرین لحظاتی
که خورشید پرتوهای زرینش را به موجودات می تاباند اطراف او حلقه زده تا شاید مقداری از آن
مهر و عطوفت را و گرمی را از آن خود گردانند